| ساعت ٧:۱٠ ب.ظ روز ٤ آذر ۱۳۸۸ کلمات کلیدی: |
|
به نام خدا پنجم آذر هزار و سیصد و هشتاد و هشت سلام ابا عبدالله الحسین علیه السلام در فراز بیست و چهارم دعای عرفه این گونه با معبودمان نجوا میکند: اِلهى اِنْ ظَهَرَتِ الْمَحاسِنُ مِنّى فَبِفَضْلِکَ وَلَکَ الْمِنَّةُ عَلَىَّ وَاِنْ ظَهَرَتِ الْمَساوى مِنّى فَبِعَدْلِکَ وَلَکَ الْحُجَّةُ عَلَىَّ اِلهى کَیْفَ تَکِلُنى وَقَدْ تَکَفَّلْتَ لى وَکَیْفَ اُضامُ وَاَنْتَ النّاصِرُ لى اَمْ کَیْفَ اَخیبُ وَاَنْتَ الْحَفِىُّ بى ها اَنـَا اَتَوَسَّلُ اِلَیْکَ بِفَقْرى اِلَیْکَ وَکَیْفَ اَتَوَسَّلُ اِلَیْکَ بِما هُوَ مَحالٌ اَنْ یَصِلَ اِلَیْکَ اَمْ کَیْفَ اَشْکوُ اِلَیْکَ حالى وَهُوَ لا یَخْفى عَلَیْکَ اَمْ کَیْفَ اُتَرْجِمُ بِمَقالى وَهُوَ مِنَکَ بَرَزٌ اِلَیْکَ اَمْ کَیْفَ تُخَیِّبُ امالى وَهِىَ قَدْ وَفَدَتْ اِلَیْکَ اَمْ کَیْفَ لا تُحْسِنُ اَحْوالى قَبیحِ فِعْلى اِلهى ما اَقْرَبَکَ مِنّى وَاَبْعَدَنى عَنْکَ وَما اَرْاَفَکَ بى فَمَا الَّذى یَحْجُبُنى عَنْکَ اِلهى عَلِمْتُ بِاخْتِلافِ الاَّْثارِ وَتَنقُّلاتِ الاَْطْوارِ اَنَّ مُرادَکَ مِنّى اَنْ تَتَعَرَّفَ اِلَىَّ فى کُلِّشَىْءٍ حَتّى لا اَجْهَلَکَ فى شَىْءٍ اِلهى کُلَّما اَخْرَسَنى لُؤْمى اَنْطَقَنى کَرَمُکَ وَکُلَّما ایَسَتْنى اَوْصافى اَطْمَعَتْنى مِنَنُکَ. خـدایـا اگـر کـارهـاى نـیـک از مـن سـرزنـد بـه فضل تو بستگى دارد و تو را منّتى است بر من و اگـر کـارهـاى بـد از مـن روى دهـد آن هـم بـسـتـگـى بـه عدل تو دارد و تو را بر من حجت است خدایا چگونه مرا وامى گذارى در صورتى که کفایتم کردى و چگونه مورد ستم واقع گردم با اینکه تو یاور منى یا چگونه نـاامـیـد گـردم در صـورتـى کـه تـو نـسـبـت بـه مـن مـهـربـانـى هم اکنون به درگاه تو توسل جویم بوسیله آن نیازى که به درگاهت دارم و چگونه تـوسـل جـویـم بـوسـیـله فـقـرى کـه مـحـال اسـت پـیـرامـون تـو راه یـابـد یـا چگونه از حال خویش به درگاهت شکوه کنم با اینکه حال مـن بـر تـو پـنـهـان نـیـسـت یـا چـگـونـه بـا زبـان (قـال ) تـرجـمـه حال خود کنم در صورتى که آنهم از پیش تو بُرُوز کرده به نزد خودت یا چـگـونه آرزوهایم به نومیدى گراید با اینکه به آستان تو وارد شده یا چگونه احوالم را نیکو نکنى بـا اینکه احوال من به تو قائم است خدایا چه اندازه به من لطف دارى با این نادانى عظیم من و چقدر به من مهر دارى بـا ایـن کـردار زشـت مـن خـدایـا چـقـدر تـو بـه مـن نـزدیـکـى و در مقابل چقدر من از تو دورم و با اینهمه که تو نسبت به من مهربانى پس آن چیست که مرا از تو محجوب دارد خدایا آن طورى که من از روى اختلاف آثار و تغییر و تحول اطـوار بـدسـت آورده ام مـقـصـود تـو از مـن آنـسـت کـه خـود را در هرچیزى (جداگانه ) به من بشناسانى تا من در هـیـچ چـیـزى نـسـبـت بـه تـو جـاهـل نـبـاشـم خـدایـا هـر انـدازه پـسـتـى مـن زبـانـم را لال مى کند کرم تو آنرا گویا مى کند و هراندازه اوصـاف من مرا ماءیوس مى کند نعمتهاى تو به طمعم اندازد.
به پیشوایی امامم من نیز با خدا نجوا می کنم:
پروردگار من، آن روز که مرا آفریدی ،با تمام وجودت هستی مرا در آغوش گرفتی ،هستی ای که از آن خودت بود ، از خود جدا کردی... آنگاه به من لبحند زدی! و سپس کسی چه می داند ، شاید تو آن روز اشک ریختی از فراق من... می دانی چرا؟ چون من هرگاه به آن لحظه که هیچ از آن در خاطرم نیست ،فکر می کنم ، بی دلیل چشمانم گرم می شود... و بی دلیل اشک می ریزم...! تو آن روز اشک ریختی ،نه چون تو از من دور می شوی ، که چون من از تو خود را دور خواهم کرد! تو همواره از رگ گردنم به من نزدیکتری! من دانی رگ گردن کجاست؟ نزدیک تر از ذهن من به قلبم و نزدیک تر از قلب به ذهن... تو اشک می ریختی و این روزها را می دیدی ساعت ها و حتی روزها و شاید سال ها باید منتظر من بمانی و صبر کنی و صبر کنی... می دیدی روزهایی که من در درد و ناامیدی و جهالت ، رنج می برم و تو خود را بر سر راه من قرار می دهی و مقابل من می نشینی.. آنگونه که من تنها شانه های تو را داشته باشم تا سرم را بر آن قرار دهم، تنها آغوش تو را داشته باشم تا بر آن تکیه کنم، و من... من تو را با تمام بزرگی و عظمتت و در اوج مهربانیت ، از سر راه خود پس می زنم... من تو را پس می زنم و تو عاشقانه صبر می کنی..... تو آنقدر مرا دوست داشتی که همان روز با خودت عهد بستی ، من تا هر کجا در تاریکی پیش رفتم ، فاصله ات را از من کم نکنی و تمام رنج مرا خود بر دوش کشی... آخر تو طاقت آن را نداری که بنده ات به تنهایی بار سنگین کج روی ها را بر دوش کشد! و من امروز حتی اگر ذره ای سختی و درد از آنچه بد کرده ام را احساس می کنم ، از درد عظیم توست... چون من از وجود تو ام ، از روح تو ... و تو خود بر فلب فرستاده ات داوود، شوقت را برای بازگشت من ، آن گونه بیان نمودی که از توصیفش دست کشیدی که مبادا من خود را تکه تکه کنم..... که مبادا من بند بند وجودم را از این همه شوق بازگشت ، از این همه گذشت ، از این همه صبر و انتظار ، از این همه عشق بدرم... عشق را ناگهان بر من نثار نمی کنی ، چون فکر و انتخاب من برایت ارزشمند است. و قطره قطره محبتت را در کام من می چشانی ، که محبت و عشق جز با سختی و انتظار و صبر ، بر دل کسی نمی نشیند! ای بهترین من... در این دنیای نابکار امیدم تنها به توست... در این آخرالزمان ، امید این بندگانت ، آنانی که هیچ گاه چشم در چشم ولی بر حق تو ندوخته اند ، و عطر او را دمی استشمام نکرده اند ، و صدای دلنشین او را که مانندترین نواها به نوای توست ، نشنیده اند ، تنها به وجود مبارک توست... همان بندگانی که پیغمبرت محمد صلی الله علیه و آله ، آنان را بهتریم مسلمانان خواند که نه پیامبری دیده اند و نه امامی! و چه زیبا گفت این سخن را رسول تو... او چه عمیق ما را می فهمید... می فهمید که ما پیغمبری در زمانمان نداریم که نه دانشگاهی باشد ، نه به حوزه برود و نه حتی به دبستان ، و برایمان کتابی همچون قرآن از جانب تو هدیه آورد!!! و نداریم امامی که شبانگاه در جبهه جنگ بر علیه دشمنانت ، آنچنان روح بخش برایمان تلاوت قرآن کند ، صد بار آرزو کنیم ، قرآن و صدای تلاوت کننده اش باشد و اگر ما نبودیم نباشیم..... صدبار بمیریم و امامان باشد تا همیشه.... ما اینها را نداریم و باید تو را تنها از ردپایت دنبال کنیم، ردپایی که بر سراسر هستی گسترده ای، و آنقدر مرا نگاه می کنی تا شاید رد پایت را ببینم!! تا شاید پایم در گودی ردپایت گیر کند! و من... خدای مهربانم رحم کن بر بی امامیمان ، نه ، امام تو همواره بر زمین حاضر است. اما ما نیستیم ، رحم کن بر نبودنمان ، بر ندیدنمان ، بر نفهمیدن و بر کج فهمیدن هایمان ، رحم کن بر ما... فردا روز نیایش است... یادمان نرود همنوا با امام زمانمان خودمان را دعا کنیم... برای فرج خودمان دعا کنیم... یا حق...
به همت هفتمین مراسم هیأت وبلاگی سبو |
|
| مشخصات نویسنده |
| آرشیو وبلاگ |
| مطالب اخیر |
| موضوعات وبلاگ |
|
|


