لبیک یا حسین...
ساعت ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ روز ۳ دی ۱۳۸۸ 

به نام خدا

پنج شنبه هشتم محرم الحرام هراز و چهارصد و سی یک

  ای حسین تو را چه می شود که اینگونه به دلدارت لبیک می گویی؟

عشق چگونه از تو فرمان می گیرد؟

  ای حسین ، از تو می نویسم...

می خواهم از صبر سرخ تو و از انتظار سبز فرزندت مهدی بنویسم ، که شما دو تن

 آنچنان به هم آمیخته اید ، که از حسین گفتن ، از دردها و رنج ها و غم فرو بردن های تو

گفتن ، تفاوتی ندارد با سخن گفتن از مصایبی که امروز سالهاست بر دل مهدی تو

 نشسته است. و چگونه می توان راه شما را جدا از هم دانست که خاندان شما تنها

بر یک صراط مستفیم است.

  شنیده ایم که امام زمانمان ظهر عاشورا را به هروله در بین الحرمین تو و برادرت عباس

 می گذراند ، و اگر چنین باشد ، چه شیرین است برای جان های تشنه مان که حتی

لحظه ای بدانیم اماممان کجا قدم می گذارد...؟

  تو خود امام زمان بوده ای ، شوق را ، عشق را و هر چه می تواند میان امام و مامومی

باشد ، نه تنها در نگاه یاران ،‌که در نگاه دزدیده دشمنانت هم دیده ای...

می دانی چه می گویم ، تو نیازمان را عمیق احساس می کنی ، نیاز زمین را...

  آنچه بر تو گذشت ، هرچند برای تو و همراهانت جز عشق بازی و از خود بی خود شدن

در برابر تنها معشوفتان نبود ، هرچند جز لذت بردن و در بی کران شور و شعف غلتیدن

نبود ، اما برای آسمان و اهل زمین ، برای نسل در نسل تاریخ ،

نهیبی بود ،

که خداوند چیزی می داند که شما نمی دانید...

  بلندای قامت نیزه ها خود را در میان سرهای بریده تان محو کردند،

و سم های اسبان صدای ناله شان را در آغوش بدن هاتان خاموش کردند،

و آب تا ابد تشنه جریه ای از لب هاتان ماند،

و جهان وجود ، سر بر سینه پروردگار گذاشت تا آرام گیرد ، تا از هم نپاشد....

     و همه صبر کردند،

برای آنکه ما بفهمیم آنچه را که نمی خواهیم بفهمیم!

  و مگر گریه و انتظار مهدی تو جز برای نفهمیدن های ماست ، جز برای نخواستن ها و

نطلبیدن های ماست؟

و خدا می داند که او رنج می برد از دیدن خون تو که رگ های خشکیده این زمین را زنده

نمی کند...

او با تمام وجود درد می کشد از اینکه انسان نمی خواهد شیرینی سیراب شدن از

آغوش پروردگارش را ، با تمام لذتش درک کند.

    او امام است.....

تو خود می دانی امام چگونه منتطر دیدار لحظه ایست که بنده در برابر معبودش ، به

والاترین نقطه عالم خلقت برسد....

  آری تو خود امام بوده ای ،

ای حسین ،

ای امام مظلومم ، من چه بگویم از امامتت ، چه بگویم از تو...؟

 

 

دعای قافله :

اللهم یا رب الحسین بحق الحسین اشف صدر الحسین بظهور الحجة علیه السلام ...


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٧:۱٠ ‎ب.ظ روز ٤ آذر ۱۳۸۸ 

به نام خدا

پنجم آذر هزار و سیصد و هشتاد و هشت

سلام

ابا عبدالله الحسین علیه السلام در فراز بیست و چهارم دعای عرفه این گونه با

 معبودمان نجوا میکند:

اِلهى اِنْ ظَهَرَتِ الْمَحاسِنُ مِنّى فَبِفَضْلِکَ وَلَکَ الْمِنَّةُ عَلَىَّ

وَاِنْ ظَهَرَتِ الْمَساوى مِنّى فَبِعَدْلِکَ وَلَکَ الْحُجَّةُ عَلَىَّ

اِلهى کَیْفَ تَکِلُنى وَقَدْ تَکَفَّلْتَ لى وَکَیْفَ اُضامُ وَاَنْتَ النّاصِرُ لى

 اَمْ کَیْفَ اَخیبُ وَاَنْتَ الْحَفِىُّ بى ها اَنـَا اَتَوَسَّلُ اِلَیْکَ بِفَقْرى اِلَیْکَ

وَکَیْفَ  اَتَوَسَّلُ اِلَیْکَ بِما هُوَ مَحالٌ اَنْ یَصِلَ اِلَیْکَ

اَمْ کَیْفَ اَشْکوُ اِلَیْکَ حالى وَهُوَ لا یَخْفى عَلَیْکَ

اَمْ کَیْفَ اُتَرْجِمُ بِمَقالى وَهُوَ مِنَکَ بَرَزٌ اِلَیْکَ

اَمْ کَیْفَ تُخَیِّبُ امالى وَهِىَ قَدْ وَفَدَتْ اِلَیْکَ

 اَمْ کَیْفَ لا تُحْسِنُ اَحْوالى قَبیحِ فِعْلى اِلهى ما اَقْرَبَکَ مِنّى

وَاَبْعَدَنى عَنْکَ وَما اَرْاَفَکَ بى فَمَا الَّذى یَحْجُبُنى عَنْکَ

 اِلهى عَلِمْتُ بِاخْتِلافِ الاَّْثارِ وَتَنقُّلاتِ الاَْطْوارِ اَنَّ مُرادَکَ مِنّى

 اَنْ تَتَعَرَّفَ اِلَىَّ فى کُلِّشَىْءٍ حَتّى لا اَجْهَلَکَ فى شَىْءٍ

اِلهى کُلَّما اَخْرَسَنى لُؤْمى اَنْطَقَنى کَرَمُکَ وَکُلَّما ایَسَتْنى اَوْصافى

اَطْمَعَتْنى مِنَنُکَ.

 خـدایـا اگـر کـارهـاى نـیـک از مـن سـرزنـد بـه فضل تو بستگى دارد و تو را منّتى است بر

من و اگـر کـارهـاى بـد از مـن روى دهـد آن هـم بـسـتـگـى بـه عدل تو دارد و تو را بر من

حجت است خدایا چگونه مرا وامى گذارى در صورتى که کفایتم کردى و چگونه مورد ستم

 واقع گردم با اینکه تو یاور منى یا چگونه نـاامـیـد گـردم در صـورتـى کـه تـو نـسـبـت بـه

 مـن مـهـربـانـى هم اکنون به درگاه تو توسل جویم بوسیله آن نیازى که به درگاهت دارم

 و چگونه تـوسـل جـویـم بـوسـیـله فـقـرى کـه مـحـال اسـت پـیـرامـون تـو راه یـابـد یـا

 چگونه از حال خویش به درگاهت شکوه کنم با اینکه حال مـن بـر تـو پـنـهـان نـیـسـت یـا

چـگـونـه بـا زبـان (قـال ) تـرجـمـه حال خود کنم در صورتى که آنهم از پیش تو بُرُوز کرده به

 نزد خودت یا چـگـونه آرزوهایم به نومیدى گراید با اینکه به آستان تو وارد شده یا چگونه

 احوالم را نیکو نکنى بـا اینکه احوال من به تو قائم است خدایا چه اندازه به من لطف

 دارى با این نادانى عظیم من و چقدر به من مهر دارى بـا ایـن کـردار زشـت مـن خـدایـا

چـقـدر تـو بـه مـن نـزدیـکـى و در مقابل چقدر من از تو دورم و با اینهمه که تو نسبت به

من مهربانى پس آن چیست که مرا از تو محجوب دارد خدایا آن طورى که من از روى

اختلاف آثار و تغییر و تحول اطـوار بـدسـت آورده ام مـقـصـود تـو از مـن آنـسـت کـه خـود را

در هرچیزى (جداگانه ) به من بشناسانى تا من در هـیـچ چـیـزى نـسـبـت بـه تـو جـاهـل

نـبـاشـم خـدایـا هـر انـدازه پـسـتـى مـن زبـانـم را لال مى کند کرم تو آنرا گویا مى کند و

هراندازه اوصـاف من مرا ماءیوس مى کند نعمتهاى تو به طمعم اندازد.

 

 به پیشوایی امامم من نیز با خدا نجوا می کنم:

 

  پروردگار من،

آن روز که مرا آفریدی ،‌با تمام وجودت هستی مرا در آغوش گرفتی ،‌هستی ای که از آن

خودت بود ، از خود جدا کردی...

آنگاه به من لبحند زدی!

و سپس کسی چه می داند ، شاید تو آن روز اشک ریختی از فراق من...

می دانی چرا؟

چون من هرگاه به آن لحظه که هیچ از آن در خاطرم نیست ،‌فکر می کنم ، بی دلیل

چشمانم گرم می شود...

و بی دلیل اشک می ریزم...!

تو آن روز اشک ریختی ،‌نه چون تو از من دور می شوی ، که چون من از تو خود را دور

خواهم کرد!

  تو همواره از رگ گردنم به من نزدیکتری!

من دانی رگ گردن کجاست؟

نزدیک تر از ذهن من به قلبم و نزدیک تر از قلب به ذهن...

  تو اشک می ریختی و این روزها را می دیدی ساعت ها و حتی روزها و شاید سال ها 

باید منتظر من بمانی و صبر کنی و صبر کنی...

  می دیدی روزهایی که من در درد و ناامیدی و جهالت ، رنج می برم و تو خود را بر سر

راه من قرار می دهی و مقابل من می نشینی..

آنگونه که من تنها شانه های تو را داشته باشم تا سرم را بر آن قرار دهم،

تنها آغوش تو را داشته باشم تا بر آن تکیه کنم،

و من...

 من تو را با تمام بزرگی و عظمتت و در اوج مهربانیت ، از سر راه خود پس می زنم...

من تو را پس می زنم و تو عاشقانه صبر می کنی.....

  تو آنقدر مرا دوست داشتی که همان روز با خودت عهد بستی ، من تا هر کجا در

تاریکی پیش رفتم ، فاصله ات را از من کم نکنی و تمام رنج مرا خود بر دوش کشی...

آخر تو طاقت آن را نداری که بنده ات به تنهایی بار سنگین کج روی ها را بر دوش کشد!

و من امروز حتی اگر ذره ای سختی و درد از آنچه بد کرده ام  را احساس می کنم ،

    از درد عظیم توست...

چون من از وجود تو ام ، از روح تو ...

 و تو خود بر فلب فرستاده ات داوود، شوقت را برای بازگشت من ، آن گونه بیان نمودی 

که از توصیفش دست کشیدی که مبادا من خود را تکه تکه کنم.....

که مبادا من بند بند وجودم را از این همه شوق بازگشت ، از این همه گذشت ، از این 

همه صبر و انتظار ،

 از این همه عشق بدرم...

عشق را ناگهان بر من نثار نمی کنی ، چون فکر و انتخاب من برایت ارزشمند است.

و قطره قطره محبتت را در کام من می چشانی ،

  که محبت و عشق جز با سختی و انتظار و صبر ، بر دل کسی نمی نشیند!

 ای بهترین من...

در این دنیای نابکار امیدم تنها به توست...

در این آخرالزمان ، امید این بندگانت ، آنانی که هیچ گاه چشم در چشم ولی بر حق تو

ندوخته اند ، و عطر او را دمی استشمام نکرده اند ، و صدای دلنشین او را که مانندترین

نواها به نوای توست ، نشنیده اند ، تنها به وجود مبارک توست...

  همان بندگانی که پیغمبرت محمد صلی الله علیه و آله ، آنان را بهتریم مسلمانان

خواند که نه پیامبری دیده اند و نه امامی!

و چه زیبا گفت این سخن را رسول تو...

او چه عمیق ما را می فهمید...

  می فهمید که ما پیغمبری در زمانمان نداریم که نه دانشگاهی باشد ، نه به حوزه برود 

و نه حتی به دبستان ، و برایمان کتابی همچون

          قرآن

از جانب تو هدیه آورد!!!

و نداریم امامی که شبانگاه در جبهه جنگ بر علیه دشمنانت ، آنچنان روح بخش برایمان

تلاوت قرآن کند ، صد بار آرزو کنیم ، قرآن و صدای تلاوت کننده اش باشد و اگر ما نبودیم 

نباشیم.....

  صدبار بمیریم و امامان باشد تا همیشه....

ما اینها را نداریم و باید تو را تنها از ردپایت دنبال کنیم،

ردپایی که بر سراسر هستی گسترده ای،

و آنقدر مرا نگاه می کنی تا شاید رد پایت را ببینم!!

تا شاید پایم در گودی ردپایت گیر کند!

و من...

  خدای مهربانم رحم کن بر بی امامیمان ، نه ، امام تو همواره بر زمین حاضر است.

اما ما نیستیم ، رحم کن بر نبودنمان ، بر ندیدنمان ، بر نفهمیدن و بر کج فهمیدن هایمان

، رحم کن بر ما...

  فردا روز نیایش است...

یادمان نرود همنوا با امام زمانمان خودمان را دعا کنیم...

برای فرج خودمان دعا کنیم...

یا حق...

به همت هفتمین مراسم هیأت وبلاگی سبو 
« یک جرعه آسمان »
به میان‌داری «
عطش شکن »


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۳:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱ آذر ۱۳۸۸ 

به نام خدا

یکشنبه اول آذر هزار و سیصد هشتاد و هشت

من سمع منادیاً ینادی یا للمسلمین فلم یجبه فلیس بمسلم

http://islamenab.ir/index.php?action=show_news&news_id=1098

....

یا حق...

 

 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۳:٢٤ ‎ب.ظ روز ٢٩ آبان ۱۳۸۸ 

به نام خدا

 سلام

سخنی از امام باقر علیه السلام:

بُنِیَ الاسلامُ عَلی خَمسٍ

علی الصلاه و الزّکاه

و الصّوم و الحجّ و الولایه

و لم یُنادَ بِشی

کما نودِیَ بالوَلایه

اسلام بر پنج پایه استوار است

بر نماز و زکات

و روزه و حج و ولایت

و آن طور که به ولایت دعوت شده

به چیز دیگری دعوت نشده است.

(بحارالانوار،ج ۶٨ ، باب ٢٧، روایت ١)

امام خمینی (س) :

ولایت فقیه استمرار حکومت انبیا است.

 

این لازمه که ما چیزی بیشتر از دانسته هامون در مورد نماز و حج و ... ، در مورد ولایت و 

ولا یت فقیه بدونبم.

منبع مناسب : سخنرانی استاد پناهیان

(CDبیان معنوی ١_کمی از اسرار ولایت_نشست تخصصی ولایت_دانشگاه علوم نظری_

نوروز 85)

موسسه نرم افزاری کوسر(رفقا س سه نقطه کجای کی برده؟)

دفتر مرکزی : 02517741600

فروشگاه تهران : 02166909070

هر کی اطلاعات بیشتری می خواد ، می تونیم در اختیارش بذاریم.

(این موضوع کاملا پیشنهاد خود منه و اصلا تبلیغ نیست!!!)

یا حق...


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٦:٢٦ ‎ب.ظ روز ۸ شهریور ۱۳۸۸ 

به نام خدا

نهم شهریور هزار و سیصد و هشتاد و هشت

سلام

رفیقمون راست می گه، اگه دیدی توی گیلاس بارون خوردن با عقلت جور در نمی آد،با

همون بوشو هواش حال کن!!

ولی صداشو می تونی قورت بدی تا عمق گلوت!

یا حتی پایین تر!!  (به شرطی که جای عقلو با سیب گلو عوض نکنی!)

ای بابا کوتاه بیا بچه جون!

دیشب (به عبارتی پریشب!) یه نمی، زد و تموم شد!

حالا صاحاب مجلس می گه :ماءً ثجاجا(با تشدید روی ج اولی) ، ولی ما که هیچ وقت به

روی خودمون نیاوردیم ، این یه دفه هم...............

الانم که مهمونیم! خاطره ما نه ، شما هم که بچه ای که دیگه خیلی عزیزه.

(خاطر ما هم بد جوری عزیزه ها! جو گیر نشو!)

گوشتو یه دقه بیار جلو:

رفیق من!

 به خاطر بچگی زندگی کن

به خاطر زندگی بزرگی نکن

اُه اُه بد شعاری شد ،به قول ارمیا معمر!

رفیقمون از اون بچه های! گردان....

بماند! هر جا هست خدا حفظش کنه.

راستی من امروز یه سری رفتم امام زاده صالح.

حسابی مزاحم شدیم.

سلامت رو رسوندم.

به برو بچه ها بگین سلام ما رو که شما همیشه در بست می رسونین، من فدای اون

ماشین دربستتون بشم، الان که دیگه سور و سات مهمونی تون به پاست ، اشاره

کنین سلام ما پریده.........

یادت بمونه رفیق!

یا حق...


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ روز ۸ شهریور ۱۳۸۸ 

به نام خدا

امروز چندمه؟(با تاریخ ماه رمضون قاطی شده!)

هشتم یا نهم شهریور هزار و سیصد هشتاد و هشت

امشب داره بارون می آد! از یکی باید بپرسم یاد کی می افتی؟

با تو نیستم خودش فهمید!

مگه وسط مهمونی بارونم می آد؟

بفرمایید بارون

عین آب رو آتیش

یه بابایی می گفت: رو آتیش آب نریز، گر می گیره!

گر گرفتنشو عشق است...........

یعنی عشق بود!

بچه جون تو به این کارا کاریت نباشه!

بدو بارون و بخور تا بند نیمده،

نخوری بزرگ می شیا!

سلام برسون

یا حق... 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۸:٠۳ ‎ب.ظ روز ٢٧ تیر ۱۳۸۸ 

به نام خدا

بیست و پنجم تیر هزارو سیصد و هشتاد و هشت

سلام

این روزا هوا یک کم گرم شده! ولی اگه بگی هوا خوبه ، خوب هوا خوبه! توهمین روزا بعد مدت ها زمان پیدا کردم که توی اتاق بشینم و تا هر کجا که می خوام فکر کنم. البته اگه بشه اسمش رو فکر کردن گذاشت…….  دارم فکر می کنم که…… زرنگی؟؟؟ هنوز که من تو رو نمی شناسم!!!! همین طوری زل زدی به من…. نمیشه که تو منو بیینی، حتی توی ذهنمو بخونی، منم بدون اینکه بتونم لااقل نگاهت بکنم برات داستان حسین کرد شبستری!!!- البته اسمش حسین نیست ولی نمی دونم راستکیش مال کجاست!!!- تعریف کنم؟؟؟؟

شما (یحتمل که…..) : دیوانه هنوز نمی دونه وبلاگ به چه دردی می خوره!!!!

شما راست می گی ، یحتمل نه ، شما انصافا راست می گی.

من هنوز نمی دونم وبلاگ به چه دردی می خوره ، یهو زد به سرم گفتم که امتحانش که ضرر نداره ، ببینیم به هیچ کدوم از دردها می خوره یا نه؟!!

این بماند ولی من شنیدم یک بابایی می گفت ، حیف آدم به هر کی از راه می رسه بگه دیوانه!!!

حیف به هر کسی بگه دیوانه……….

این هم بماند. چی می گفتیم؟ آره داستان حسین کرد شبستری. آخه این طوری که نمیشه ، من باید شما رو نگاه کنم. ما آدمایی که کور نیستیم- حرفم کنایه نداره یعنی ما آدم هایی که کور نیستیم دیگه، یعنی نه اونایی که چشم سرشون بسته است و چشم دلشون باز و نه اونایی که چشم سرشون بسته است و چشم دلشون هم بسته و نه اونایی که چشم سرشون بازه و چشم دلشون هم باز، یعنی همون دیگه، ما آدم هایی که کور نیستیم- وقتی می خوایم با هم حرف بزنیم ، اگه بتونیم همدیگرو نگاه کنیم خیلی کمتر حرف می زنیم. حرف زدن برامون سخته ، چه برسه که بخوای با انگشتات حرف بزنی!!!!

راستی دیدی دیروز چی شد؟؟؟؟ فکر کنم اون چند تا جدو کار تا فهمیدن دارن سقوط می کنن فکراشون رو گذاشتن رو همدیگه و همدیگرو نگاه کردن!!! بعد گفتن چند تا لباس جدو بندازیم بیرون… لباس تیم ملی ارزش داره ، بذار مردم بتونن نگاه کنن……

خیلی دارم وسوسه می شم که باهات حرف بزنم ولی دلم نمی آد!

شرمندتم من!!! هنوز نمی دونم از جون صفحه کلیدم و این انگشتا که هر کدوم یه سازی می زنن چی می خوام…. برو سر زندگیت عزیز من!! این تن بمیره فردای قیامت نیای جلومون رو بگیری ، این وقتی رو که اینجا ازت گرفتم اونجا ازم طلب کنی ، که من دیگه تاب تحمل ندارم بعد از نگاه آقامون……….

کفری می شم ، یک چیزی بهت می گم! خلاصه من از الان شرمندتم.

برو سر زندگیت عزیز من.

سلام برسون…

یا حق…  


کلمات کلیدی: